او رفت
بايد كاري مي كردم
بايد دست هايم را براي ماندش دراز مي كردم
بايد اشك مي ريختم
بايد قدرتم را نشانش مي دادم
راستي قدرتي برايم مانده !!!
التماس كردم به زمان و مكان
به خاك افتادم براي توقف
بوسه بر دستان آسمان و زمين زدم
تا برگردد ........
زمان ايستاد
مكان بازگشت
خاك رنگ و بو گرفت
آسمان آبي تر از هميشه شد
بازگشت
چقدر زيبا بود
حالا دوباره من بودم و او
او بود و عرق هاي سرد من
چقدر نزديك
رسيده بودم و دستانش را سخت مي فشردم
چنان در آغوش گرفته بودمش كه نمي توانست نفس بكشد
ذهنم خلاق شده بود
براي خودش ساز مي زد و شعر مي خواند
مي دانستم كه اين تلاش تنها لحظاتي پايدار است
مي دانستم كه باز مي گردم به زمان و مكان
تمام رازهايم را برايش گفتم
چقدر اشك ريخت
و ريختم
نمي دانستم كه آرامشم را مديون او بودم
نمي دانستم كه به خاطر او بود
خوابم
روياهاي صادقم
نگاه بي منتم
زبان شفافم
خنده ها و گريه هاي بي آزارم
شتاب لحظه هاي بد براي عبور
توقف خوبي ها در آغوشم
و از همه مهمتر
آرامشم را مديونش بودم
چقدر در يادم بزرگ شده بود
بيشتر از هر زمان احساس نياز مي كردم
بيشتر از هر مكان دلم برايش تنگ شده بود
صداي زمان را مي شنيدم كه مي خواست شتاب بگيرد و باز گردد
چند لحظه فرصت داشتم
فقط يك بوسه
وقت را هدر ندادم
اكنون در اكنون هستم
تنها با ياد روزهاي خوب
بدون او سخت است گذراندن اين لحظه ها
به هيچ فروختمش
تمام آرامش و زيباييم را
به مشتي حرف و شعر و رنگ و ....
حضورت را فروختم
خوبي هايم را هم
خوب امتحان ندادم
شايد صفر نگيرم ولي قبول نمي شم
كاش چيزي از تو نمي خواستم
تا معامله اي صورت نمي گرفت
بي گناهيم را فروختم
دلم برايت تنگ شده
دلم برايت تنگ شده
( هيربد 1387 عرق ريزان آدينه )
دل گرفته
لحظه هاي ترديد همچنان آزارش مي داد
جايي كه نمي دانست چگونه رفتار كند
خنده برايش معني نداشت
گريه هم
از يك احساس ما فوق تصور حرف مي زد
از شتاب گرفت زمان
از سكوت مدام فرياد در پيچك دلش
مي خواست چيزي بگويد
شايد
اما دوباره شروع كرد
راستي چگونه گذراندي زمان جدايي را
دلم برايش مي سوزد
ضعيف است و پر از احساس
شايد وقتي مرد
قوي شد
بدون ذره اي از احساس
هنوز منتظر بود
تا شايد با دلق ، صدايي از اين چاه بيرون كشد
اما چيزي كه ميبينم اينگونه نيست
نه دلقي هست و نه چاهي
و همچنان سكوت مي تازد
قايده اي نداشت
حتي تحريك هاي گهگاه احساسي
حتي لمسهاي مداوم
حتي برداشت فاصله ها
حتی یک احساس خوب
اين را مي ديدم
تنهايي غرق شده در جهل تنهايي مدوام در گناه
و بازگو كننده احساس بي نيازي
هنوز دستش گرم بود
هنوز دوست داشت كه حرفهايش بتازد
هنوز احساس شرم درون چشمش موج ميزد
هنوز تيغ تيز چيزي را نبريده بود
هنوز احساس ماورایی می خواست
ولي من گريه مي كردم
از پس حجابهاي ظلماني
از جايي كه نور نبود
از جايي كه من بودم و تنم
بدون ذره اي احساس
لقبي برايش گذاشتم كه قانعش كند
ترسو
دوباره دستم را گرفت
او مرا مي خواست براي تمام لحظهايش
ولي من ديگر نبودم
يعني ديگر چيزي در ميان نبود
نه احساس ما فوق تصوري
نه اخلاقي
نه چيزي براي گفتن داشتم
نه حسي براي احساس كردن
و ديگر چشمي براي ديدن خوبي ها نبود
همه چیز تمام شده بود و من خراب تر از رازهای گفته شده
و در اين خرابي
دستان گرمش را احساس كردم
و بوسه اي كه دزديد
براي لحظه اي كه كمكم كرد
دوست داشت باشم
ولي من نابود شده بود
چون رنگي شده بودم
ديگر خبري نيست
جز يك احساس تند تند
جز يك دل گرفته از ترس
جز مرگي كه در آغوش گرفته ام
و زندگي از دست رفته ام
با تمام احساس ماورايي
درون دل گرفته
حالا نصيحتم مي كند
خوب بودن خوب نيست
سالم بودن سلامتي نيست
ادب با ادبي نيست
احترام محترم نيست
رعايت مكافات است
كنترل لازم نيست
احساس برون نمايي ندارد
قالب هاي دروني براي بيرون نيست
سر درون براي درون است نه بيرون
با تمام كلماتش مكافاتم مي كند
و با تمام چيرگي سخنش
كاش چيزي نمي دانستم
كاش چيزي نداشتم و براي چيزي نمي جنگيدم
اما ارزشش را داشت
يك عمر بدون لذت
تا دريابي لذت چيست
يك عمر با ترس تزريقي
تا دريابي ترس چيست
هنوز دلم گرفته است
چون احساس ماورايي دارد
( هيربد 1387 عرق ريزان )
ما درون يك حبابي ساده تر ز پاي خواب
ما ميان صد گل شكفته باردارحس پاك
ما كنار سايه اي شهد تر ز ديدار دوست
ما فراز آرزوهاي محال
دست تو بوسيم
و حتما پايت
درد تو بر سينه ها ، جان كه براي نفست خنده كرد
من ندارم خرده چيزي بهر روزت مادرم
باز مي خندي به رويم چون كه روز مادر است
مادر اين دوري را به تمام صداي باد مي فروشم تا دوباره ببينمت ، مادر گفتن زحماتت براي من سخت نيست كه از گفتنش خوشحال مي شوي و خوشحال تر كه براي فرزندت قدمي برداشته اي .
پس مي گويم :
براي تمام لحظه هايي كه خوابم برد و خوابت نبرد
براي تمامي لحظاتي كه خنديدي تا گريه نكنم
براي تمام اوقاتي كه خرج كردي بدون منت
براي تمامي ادب هايي كه آموختي
براي هر چيز كه دارم كه از خدا خواستي
و براي همه همان ها كه نمي دانم ولي كسي هست كه مي داند
دعايت مي كنم كه بهشتي كه زير پاي مادران است را در آغوش گيري كه جز اين برايت نمي خواهم .
كاش مي توانستم تمام دردهايت را بخرم به جان اما .....
كاش مي توانستم تمامي سياهي هايي كه بود سفيد كنم
و اكنون فرزندت به ياد توست
يادم هستي چون يادم با بيداري تو آغاز شد
( هيربد 1387 تابستان )
تو مرا ديدي و ديدم بربودي
بردي به لبم جان و لبم را بربودي
ديوانه نبودي وگر اسمم تو بخواندي
ديوانه منم چون كه لبت را بربودم
اين بد كه به كينت سر من را نبريدي
ليكن من ديوانه به كين لب بگزيدم
............................ چشم بريدم
این لازم به ذکر است که در مورد این شعر فکر ماورائی و از این چیزها نداشته باشید ، لب همین لب و چشم همین چشم و همه چیز رو مادی نگاه کنید . و این مشخصه رو داره که با اینکه خطابی سروده شده ولی خطاب خاصی نداره چون تو اتوبوس کسی پیدا نشد که خطاب بشه !!!!!!!!!
( هيربد 30/3/87 )
حرفت رو بزن
ما بر آنيم كه چون يار لبش را بگشود
لب به لب تا لب ساحل لب ما را بربود
.......
سياهيش را مدام بر تار بودنش مي پيمايم
سكوت مي كنم
چون جوابي برايش ندارم
بدگويي
آقا قبول داريد ما انسانها خيلي با حال هستيم ( توجه كنيد )
براي يه خال كه چهره زيباي ما رو زشت كرده هزار تا دوا و درمان بلديم ولي براي اين نمونه ها ( دروغگويي ، تهمت ،افكار بد ، بدگويي و هر چيز غير اخلاقي ) درماني بلد نيستيم
چيزي كه عوض داره گله نداره
با هزار تا خواهش و تمنا منو با زير شلواري كشيده بودند تو اتوبوس كه تا سر خيابون بيشتر نمي بريمت ، نمي دونم چرا اينقدر خيابون ما دور شده بود ، هر چي التماس كردم فايده نداشت ، از نيشخند عجيب راننده فهميدم كه بايد 10 ساعتي در خدمتش باشيم ، ولي اون بنده خدا نمي دونست با چه جونوري آشنا شده .